خرید بک لینک
دیروز وقتی کمدم را مرتب می کردم چشمم به سالنامه های قدیمی افتاد که ازخیلی سالهای قبل حتی قبل از بدنیا آمدن پسرم بعضی از صفحاتشان را با خاطرات آن زمان پر کرده بودم یکی از آنها سالنامه ی کوچکی بود از سال 89 که در اسفند ماهش خاطرات سفر کربلا را نوشته بودم که با خواندنش تمام آن روزها برایم زنده شد و مث

برچسب: نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 16:35

ماه اسفند سلام آخر سال شده و انگار همه ی خانه با هم صدا می زنند که لطفاً مرا بشویید ! و این داستان هرسال ادامه دارد ... همیشه می گویم مگر قرار است با آمدن بهار چه اتفاقی بیفتد که در اسفند نیست ؟ مثل اینکه حساس شده باشم تلویزیون را روشن می کنم تبلیغ مواد شوینده و دستمالهای میکرو فایبر ، فروشگاه که می روم چرخ خرید خانمها به جای هر چیزی اول انواع و اقسام پودرهای شوینده ، دستمالهای نخی و تی ...  مواد اولیه خانوارها شده است . فکر کنیدبرنامه ای دیدم به نام "خانه های رویایی برادران اسکات "خیلی جالب بود،کاش یک خانه ی پنجاه ، شصت متری برای من درست می کردند ! ،داخل خانه را کاملا خراب و فوق العاده با سلیقه دوباره بازسازی می کنند و حداکثر استفاده از فضای خانه می شود با اثاثیه هایی که منطبق باشد با خانه ی جدید وقتی این برنامه را دیدم چقدر دوست داشتم مثل این صاحبخانه ها یک ماه بروم هتل و وقتی برگشتم از شوق اشک بریزم با دیدن یک آشپزخانه ی جزیره ای و این یک ماه را فقط  فیلم ببینم کلی فیلمهای نامزد جایزه اسکار را دور و برم جمع کرده ام که اگر فرصت شدببین

برچسب: نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 22:53

تو ماه بودی و

بوسیدنت  نمی دانی…

چه ساده

داشت مرا هم بلند قد می کرد...

 

"کاظم بهمنی"

برچسب: نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 22:53

تو این ماه ، خانه را زیادی به هم می ریزیم و بعد مرتبش می کنیم وآن وقت فکر می کنیم وای چه خوب که عید هست ... از بس که خرت و پرتهای اضافه داریم و جا کم ، سفارش یک کمد دادم نجار هم آنقدر برایمان ناز می کند، که شانس شما سرمون شلوغ شده ، کار شما هم چوبه اگه ام دی اف بود راحت ترو ارزون تر بود،انشاالله سعی می کنیم تا اخر ماه تحویل بدیم و ..... کلی از این خرت و خورتها را کنار سالن گذاشتیم تا کمد آماده شود، دخترم هر روز می گوید:  چقدر خوبه ! اینقدر از خونه ی ریخت و پاش خوشم می یاد یک حس آرامشی دارم ... یادخودم و برادرم افتادم و همین حال و شیطنت های آخرسال مخصوصاً روزی که مادر می خواست ملحفه ی رختخوابها را بشورد و ما کلی متکاها را روی سرو صورت هم می کوبیدیم و وقتی که می خواست آنها را بکشد ما هم کنار مادر و بی بی جان می نشستیم و ملحفه لحافها را کج و کوله می دوختیم هرچند مادر بعد از ما همه را می شکافت ولی کلی ذوقمان را می کرد... و البته یک کار مهم هم انجام می دادیم ، برای بی بی جان سوزن نخ می کردیم و کلی افتخار به اینکه سوء چشم مان خوب است و یک حس غرور

برچسب: نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 22:53

دیشب با اینکه خسته بودم خوابم نمی برد و فرصتی پیش آمد تا سری به آرشیو فیلمها بزنم ، فیلم شیر (LION2016) یکی از نامزدهای جایزه اسکار را دیدم فیلم بر اساس داستان واقعی ساخته شده بود و البته خیلی احساسی و غم انگیز آن هم با بازی پسر بچه ای به نام(سارو)که معصومیت این کودک زیبایی فیلم را صد چندان کرده بود ، تمام لحظه های فیلم هم  اشکهای بنده همچون سیل روان ...
این صحنه ی فیلم را هیچوقت فراموش نمی کنم ...

برچسب: نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 22:53

صفحه بندی